محمود را بکش!
میم ف، میم ف، میم ف... سوء تفاهم نشه ذکر نیست! وقتی صبح هول هولکی مشغول آماده شدن برای رفتن به محل کار بودم اسم مستعار برادر محمود فرجامی رو مدام زیر لب تکرار می کردم تا یادم بمونه بعد از شرکت برم چهارراه دکترا و - از کتاب فروشی انتشارات امام - کتاب داستانهای طنزی که نوشته رو بخرم. و البته از آن جماعتی نیستم که پول به کتاب بدهد، اما چه کنیم که محمود خان متواضعانه مراتب رو اعلام کرده بود و حقیر هم خراب رفیق هستم اساس!... نیاز به توضیح بیشتری هم ندارد.
از شرکت که برون شدم! خوشبختانه یادم مونده بود ولی آقای مدیر محترم صدام زد که انگار می خواد حرفی بزنه و سر گفتمان باز شد. همینطور دست در دست هم مشغول صحبت کردن بودیم که نامردی نکرد و یهو تریپ اومد که: " در کل من از شما خوشم اومده..." منم که اصولا ذهن منحرفی دارم در دو ثانیه تمام احکام فقهی مربوط به لواط با تبصره و مسایل اش در مقابل ام مجسم شد. برای همین نذاشتم حرفشو تموم کنه و با عذر خواهی که: " من از آن طرف می روم و کاری دارم..." خدافظی کردمو و یه راست رفتم سمت ایستگاه اتوبوس – خدا رو شکر به خیر گذشت، باید از فردا جانب احتیاط رو رعایت کنم – بعد با خط پنجاه و چند خودمو رسوندم تقی آباد و تا چهارراه دکترا پیاده طی طریق کردم.
قبل از وارد شدن به انتشارات امام صدامو صاف کردمو و مثل آدم های باکلاس - که پول توجیبی شونو همش کتاب می خرن و بعد می ندازنش توی انباری و لاش رو هم باز نمی کنن - وارد شدم. به آقای پیرمرد محترمی که به افتخار حضورم بلند شد گفتم: سلام، ببخشید من یه کتاب می خوام به اسم "راننده تاکسی" و داشتم ادامه می دادم: نویسندش آقای "محمود فرجامی" هستن.... که آقاهه یهو غیب شد و در طرفه العینی یک کتاب قهوه ای و مشکی رنگ گذاشت تو دستم. آقا فک ما افتاد که مگه روزی چندتا از این کتاب می فروشه که گذاشته اش دم دست!؟ به هر حال لبخندی زدم و همچنان که سعی می کردم خودم رو انسانی کاملا متشخص نشون بدم دو هزارتومان وجه مندرج در پشت جلد رو تقدیم کردم که از قضای روزگار اینجاهم چشم و ابرو کار دستم داد و همان آقای محترم دو تا سکه خوش رنگ پنجاه تومانی گذاشت روی میز و گفت: " بفرمایید، صد تومن تخفیف داره..." آخه بی انصاف ما همش صد تومن می ارزیدیم!؟ نمیشد پنجاه درصدی تخفیف بدی و ... هـــی، روزگار!
خلاصه، کتاب در دست و لبخند بر لب اومدم بیرون و شروع کردم به خوندن مقدمه:
- نمی دانم این کتاب کِی چاپ خواهد یا اصلا چاپ خواهد شد یا نه...
چند قدمی رو همینطوری طی کردم تا روبروی ساندویچ زیتون که یادم اومد گرسنمه. تعریف این اغذیه رو شنیده بودم، انگشت شصتمو گذاشتم لای صفحه ای که می خوندم و رفتم تو. جای دوستان خالی یک کوکتل با سالاد ماکارونی و دوغ سفارش دادم و متاسفانه از اونجایی که حواس صندوق دار به چشم و ابروی من نبود تا ریال آخرشو پرداخت کردم.
در اون لحظه به این فکر می کردم که این بنده خدا محمود فرجامی یا به قول خودش "میم ف" نفس بکشه میان بازدمشو فیلتر می کنن، بعد چجوریاس کتاب چاپ می کنه اونم طنز که خدا می دونه قراره توش چی چی نوشته باشه. بعد فکرای ناجور به سرم می زنه و به خودم می گم شاید لازمه حرفای شراگیم رو درباره محمود جدی گرفت! اما با خوندن ادامه مقدمه کمی از سوء تفاهم ام برطرف میشه. مقدمه ای که محمود با نوشتن اش نشون می ده حرف جدی هم می زنه! یعنی شوخی شوخی جرف جدی می زنه، شوخی که هم حرفشو بزنه و هم.... اصلا بیخیال، خدای نکرده امروز فردا میان کاسه کوزشو جمعه می کنن می ندازه گردن من! خودش می دونه و ناشرش و وزارت فخیمه ارشاد، بماچه.
ساندویچ حاضر میشه! کتابو با احترام می ندازم کنار و ناجوانمردانه مشغول بلعیدن می شم که تازه طرح روی جلد چشمو می گیره و نیشم باز میشه. با دستای آغشته به سس میام کتابو بردارم که چند تا لکه مامان می افته رو جلد. اهمیتی نمی دم، مقدمه رو تموم می کنم و می رم سراغ داستان اول. همون ابتدای کار مثل آدمای بی جنبه که طاقت خوندن متن طنر ندارن می زنم زیر خنده. حضار محترم در اغذیه بر می گردن نیگام می کنن، یهو به خودم میام و ساندویچو به زحمت تموم می کنم و قبل از اینکه پیشنهاد بی شرمانه ای بهم بشه محل رو ترک می گم.
خوب کم کم باید برگردم خونه، دوباره می رم سمت ایستگاه اوتوبوس و همچنان به خوندن داستان اول ادامه می دم. تو ایستگاه سر چهارراه ملت با اعصاب داغون منتظر رسیدن خط مربوطه وایستادن، اینجا برای نشستن جایی نیست! درسته که از انتظار برای رسیدن اتوبوس اونم بصورت ایستاده متنفرم اما یحتمل سرم به کتاب گرم میشه و تنفرم فروکش می کنه. بی تفاوت به نگاه بقیه و هرهر کرکر بچه مدرسه یی های دختر و پسر داستان اولو تموم می کنم و سرمو که میارم بالا می بینم - خواهرو مادر! - چند نفری زل زدن بهم... سریع چند تا گزینه ممکن رو در نظر می گیرم:
1- اینجا کتاب خواندن محل تعجب است.
2- اینجا کتاب خواندن کسی با قیافه من محل تعجب است.
3- قیافه من محل تعجب است.
4- خواندن کتابی که روی آن نوشته "محمود فرجامی" محل تعجب است.
5- ... محل تعجب است.
6- ...
گزینه صحیح هر چی باشه ادامه توقف ام دراینجا شرعا، قانونا و ناموسا بر خلاف مصلحته. بنابراین برا اولین اتوبوسی که وارد ایستگاه شد دست نگه داشتم و آقای راننده هم که احتمالا از اون ور چراغ قرمز تو نخم بود سریع زد رو ترمز!
الحمدلله اتوبوس خلوت و جای نشتن فراهم بود، از شما چه پنهون از اوتوبوس شلوغ هم متنفرم. کتابو باز کردمو و داستان دوم رو شروع به خوندن:
- شب تا دیر وقت نشسته بودم پای ماهواره که بشه ساعت دو و نیم و برنامه های باحال شروع بشه. درست سر ساعت دو و نیم لامصبا پارازیت فرستادن...
این یکی دیگه معرکه بود. از اون نوشته هایی که امونت نمی ده و وقتی داری می خونیش اونقدر می خندی که در ضمیر ناخودآگاهت به نویسنده میگی: مرگ من بذا یکم نفس بکشم لامصب. موضوع - ظاهرأ - درباره همون راننده تاکسی دانای کل بود که سر صبح یک دختره می خوره به پُستش. و سعی می کنه سر صحبتو باهاش باز کنه:
- خب بالاخره باید یه جورایی حرفو به جاهای خوبش می کشوندم. به ذره مثلا خنده کردم و با چشم و ابرو گفتم... گفت نه آقا، واضح تر بگید... خیلی خشک بود. ولی به قول بابای خدا بیامرزم صبر مفتاحه...
سرتونو درد نیارم! تو اتوبوس اینقد خندیدم که وقتی بغل دستیم برگشت منو نیگا کنه باد سبیلش منو گرفت. اونجا هم دیگه امن نبود. خودمو طبیعی گرفتم و وقتی به ایستگاه رسید بدون معطلی پریدم بیرون. بازم بخیر گذشت، خدا سومی شو بخیر بگذرونه. اونجایی که پیاده شدم میدان شهدا بود. کلی آدم اینور اونور می رفت. یک صف تپل هم وایستاده بودن منتظر اتوبوس. دم به دقیقه هم یه ماشین جلو پات می زود رو بوق و ترمز. اما من قوی شده بودم، باید مبارزه کرد، فرهیخته شدن این چیرا رو هم داره دیگه. مثل مرد وایستادم به خوندن ادامه داستان:
- گفتم پس چی. نکنه فکر می کنی من جدی جدی راننده تاکسی ام؟ بابا من خودم اِند اعتراضم. تو دانشگاه دائما اعتراض می کردم... ذوق کرد گفت شما هم کمپین داشتین؟ این یکی رو دیگه پسر عموهه که دانشجوی دانشگاه رودهنه واسم نگفته بود چیه. گفتم پس چی. اگه اینو نداشتیم پس چی داشتیم؟ دیگه هیجان زده شده بود. پرسید کدوم دانشگاه بودین؟ کمیپنتون درباره چی بود؟ چقدر امضا جمع کردین؟ چندتاش میدانی بود چندتاش اینترنتی؟... خیلی فکر نمی خواست. همچی کوبوندم رو ترمز که سرش خورد به صندلی. به قول هادی، خدا ترمزو واسه نجات از همین دغمسه ها خلق کرده...
دیگه زده بودم به در پررویی! با صدای بلند می خندیدم طوری که تمام اهل محل نیگام می کردن. از دور یه اتوبوسی داشت میومد. همونطور خندون نیگا کردم ببنیم خط چنده که اگه میره سمت خونه سوار شم. رو تابلو ال سی دی بالا درش که نوشته ها از توش رد میشن زده بود: "... ظفر، پارک ساعی، م ونک، پارک وی..." یه لحظه جو عوض شد مث تو فیلما که همه خیابونا تغییر شکل میدن، میدون شهدا شد شبیه میدون ولیعصر تهرون! منم جو زده خوشحال شدم که خوب با همین می رم پارک ساعی و از آموخته های کتاب استفاده می کنم و یه شکار می زنم می برمش پیتزا توت فرنگی - پایین تر از ونک – بعد با مترو میرداماد می ریم خونه و... که یهو مث اینکه کسی با لگد از خواب بلندم کرده باشه چرتم پرید، چشمامو مالوندم و دیدم نه اینجا همون میدون شهدای مشهده!... خدای من، اتوبوس خط ولیعصر - تجریش اینجا چه کار می کنه؟
یحتمل نوابغ سازمان اتوبوسرانی مشهد یادشون رفته مسیر تابلوی اتوبوسی که از تهران آوردنو اصلاح کنن. حالا دیگه فقط من نبودم که می خندیدم، همه مردم می خندیدن...
پ.ن1 : همانطور که گفته شد نام کتاب "راننده تاکسی" و ناشر "نشر نی" است. به خواندن اش حتما میارزد.
پ.ن2 : برخی موقعیت ها و کنش های متن فوق تنها و تنها ساخته ذهن خیالپرداز نویسنده است، لطفا نگران نباشید!
